داماد شدن آقا امیر علی

" سه شنبه 3 دی " به همراه بابایی و مادر جون رفتیم واسه ختنه گل پسرم
بهار زندگیمون دقیقا 20 روزه بود که بردیمش واسه ختنه کردن. بابایی هم شب قبلش فقط به خاطر اینکه در اولین مرحله از دامادی شاه پسرش حضور داشته باشه و هم اینکه من رو تنها نزاشته باشه اومد شیراز

اون روز چند جا تماس گرفتیم ولی میگفتن زیر 3 ماه رو عمل نمیکنن و ماهم چون باید دیگه برمیگشتیم خونه خودمون باید همون شیراز کار رو تموم میکردیم چون اونجا تنها بودیم
بالاخره تصمیم بر این شد که بریم همون درمانگاه خانوادگی خودمون یعنی بقیه الله ، البته میگفتن که اونجا از همه جا بهتره چون دیگه سنتی انجام نمیدنو با لیزر عمل میکنن . بابایی که رفت مقدمات عمل رو انجام بده من و مادر جون هم رفتیم اطاق عمل
. صحنه خیلی وحشتناکی بود مخصوصا وقتی خانم دستیار دکتر آمپول بی حسی رو زد و تو هم امون ندادی و شروع کردی به گریه کردن . از اون وحشتناکتر هم وقتی بود که آقای دکتر اومد و لیزر رو روشن کرد و شروع به کار کرد من که اصلا طاقت نگاه کردن نداشتم و رفتم اون پشت قایم شدم مادر جون هم پای آقای داماد رو گرفته بودن که تکون نخوره بابایی هم که یعنی داشت فیلم میگرفت صورتش یه طرف دیگه بود و دستاش رو دراز کرده بود که بتونه فیلم بگیره ولی نگاه هم نمیکرد .
ولی جدا خیلی ترسناک بود خلاصه که این پروسه هم با موفقیت کامل تموم شد دکتر میگفت بهش دارو باید بدین که شب درد نداشته باشه ولی خوب شاه پسرم خیلی منطقی رفتار کرد و نه خودش و نه ما رو اذیت نکرد و آروم مثل فرشته ها گرفت خوابید
وقتی رسیدیم خونه خاله هات فاطمه و زهرا و دایی محمد و آقاجون منتظر بودن که برسیم و کادو هاشون رو بدن به گل پسر. آقا جون اولین نفر گرفتش و دعای ختنه رو تو گوشش خوند و بقیه هم کادوهاشون رو دادن
.ولی یکم ناراحت کننده بود چون شب باید دوباره بابایی برمیگشت یزد .


این از کادوی دایی محمد

البته این جعبه شیرینی رو هم دایی محمد واسه گل پسری گرفته که خودش از تک پسری دراومد 

این کادوی خاله زهرا و ثنا جونی 

این هم از کادوی خاله فاطی جونی 
دوباره دوشنبه 9 دی بود که بابایی اومد شیراز البته با این تفاوت که اومده بود تا ما رو هم با خودش برگردونه یزد
و بالاخره اون روز رسید که همه وسایلم رو از خونه آقاجون جمع کنم و بعد 2 ماه دیگه زحمت رو کم کنیم 
البته قبلش رفتیم هایپراستار و تمام چیزهایی که واسه خونه لازم داشتیم رو خریدیم و این اولین باری بود که گل پسر رو هم با خودمون بردیم اونجا
توی هایپراستار چرخ هایی هست مخصوص که نوزاد رو میتونی بزاری داخلش ماهم گلم رو گذاشتیم داخل یکی از اونا 

اینم یه عکس از ماشین قشنگ تو مجتمع خلیج فارس به همراه بابایی 
بله خلاصه اینکه من و بابایی به همراه گل پسر البته از همه واجب تر به همرا آقاجون و مادر جون نزدیکای ظهر بود که دیگه حرکت کردیم به طرف یزد 





داماد شدن آقا امیر علی
